تبلیغات
هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت
یکشنبه 17 آذر 1387  09:56 ب.ظ

سلام.از این به بعد وبلاگ ما به این آدرس انتقال یافت.این وبلاگ ما شامل دانلود موزیك،بیو گرافی،عكس و اخبار و ...

برای ورود به وبلاگ جدید ما اینجا كلیك كنید


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 9 آذر 1387  12:27 ق.ظ

گام1: فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده را تهیه کنید

گام2: هر چند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم
گام3:وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنید ، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها رابا تنفس عمیق و استراحت از

گام4: هر روز به جمله های زیر و جملاتی از این قبیل فکر کنید
تا زمانی که خودتان نخواهید ، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.(تئودور روزولتروزی شخصی بودایی را فحش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت:از تو به خاطر این هدیهعالی تشکر میکنم!اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر کسی به منهدیه ای دهد و من هدیه را قبول نکنم به چه کسی تعلق خواهد داشت؟
خواه فکر کنید کاری را میتوانید انجام دهید ، خواه فکر کنید که از انجام کاریناتوان هستید ، همیشه حق با شماست.(هنری فوردعشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم
قلمرو خد! اوند درون ما انسانهاست
هر کاری را که دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آیدبه دنبال رستگاری و سعادت خود باش
از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش

گام5: در تعطیلات آخر هفته ، فقط به تفریح و استراحت بپردازید

گام6: تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید

گام7: به خاطر داشته باشید که هر گاه در کاری سرگردان می مانید، در حال آموختن نکتهای جدید هستید

گام8: تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبید، نه بیش از اندازه

گام9: در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند

گام10: در روز عشق(ولنتاین) برای خودتان کارت تبریک بخرید

گام11: هر چند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و با خدا راز و نیاز کنید

گام12: هر چند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید

گام13: با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید تلفنی صحبت کنید

گام14: خود را در آیینه نگاه کنیدو از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را بهخاطر این نعمت شکر گذار باشید

گام15: اهداف خود را بنویسید و با آنها زندگی کنید

گام16: در هدف گذاری واقع بین باشید

گام17: وسواس را از زندگی خود حذف کنید، در این صورت هیچ کاری نمی توانید انجامدهید
گام18: برای خود تعهد مشخص کنید و به آن وفادار باشید و تا می توانید برای آن حرکتو تلاش کنید ولو آن که نتیجه دلخواه شما نباشد
گام19: همیشه لبخند بزنید.(لبخند و خنده تفاوت دارند
گام20: تاخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است
گام21: هنر سوال کردن را بیاموزید
گام22: برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید
گام23: شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت است! و ضروری در زندگیاست.پس هر چند روز یک بار زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات را ماساژبدهد
گام24: ده بار تنفس عمیق بکشید
گام25: هن
گام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید
گام26: گاهی اوقات تند تند راه بروید
گام27: وقتی در کاری موفق می شوید، با خریدن یک هدیه برای خودتان موفقیتتان را جشنبگیرید
گام28: استفاده از فرصت ها را بشناسید
گام29: برای خودتان گل بخرید
گام30: هر وقت احساس تنش کردید، به موسیقی مورد علاقه تان گوش دهید
گام31: تکرار! عبارات تاکیدی را فراموش نکنید.برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمدهاستهر روز هر قدمی که بر می دارم بهتر و بهتر می شوممن این وضعیت را به عشق الهی می رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارمنعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانمبه تمام خواسته های بر حق خود می رسممن کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوممن مسئول تمام اتفاقاتی که برایم می افتد هستممن آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگیز برایم رخ دهندامروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرماهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد،نور درونم از من حمایت می کندمن عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثار من خواهد کردبا هر دم و بازدم خدا را شکر میکنم
گام32: به هر آهنگی که دوست دارید گوش دهید و با آن برقصید
گام33: نعمت سلامتی خود را قدر بدانید
گام34: هنر نه گفتن را بیاموزید
گام35: هن
گامی که کودکان بازی می کنند در آنها دقیق شوید
گام36: هر چند وقت یکبار خانه تکانی کنید
گام37: آمدن بهار را جشن بگیرید
گام38: کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید مرور کنید
گام39: هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید
گام40: از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید
گام41: خودتان را مورد تحسین و ستایش قرار دهید
گام42: سعی کنید روزهای تعطیل کمی بیشتر استراحت کنید و بخوابید
گام43: گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید
گام44: حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید
گام45: باغچه کوچکی برای خود درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید
گام46: به یک دوست قدیمی زنگ بزنید
گام47: به پارک رفته و چرخی بزنید و گلها را بو کنید
گام48: زمانی که زیر دوش می روید آواز بخوانید
گام49: سالی دو مرتبه خون بدهید
گام50: نامه ای بنویسید و در آن از خود انتقاد کنید
گام51: هر روز چند واژه جدید بیاموزید
گام52: شکر گزار باشید
گام53: هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگیعوض شود و زیستن در الان جاودان را بیاموزید
گام54: مدتی از وقت خود را به کتابخانه بروید و کتاب بخوانید
گام55: یک روز در هفته گیاه خواری کنید
گام56: قبول کنید که انسان جایز الخطا است
گام57: یک مهارت جدید بیاموزید
گام58: به اطرافیان اثبات کنید که برایشان ارزش قائل هستید
گام59: برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید
گام60: توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 7 آذر 1387  03:03 ب.ظ


آشفته‌گویی‌ای بیش نیست، حرفی برای گفتن ندارد، تنها فایده‌ی نوشتن‌اش قرار این دل بی‌قرار و نامراد است و بس!

دلم برای‌اش تنگ شده، بیشتر از همه‌ی روزها، هرچند 3-4 متری بیشتر از من فاصله ندارد و همین چند دقیقه‌ی پیش دیدم‌اش. چرا من به مادرم نرفته‌ام. آنقدر خوب است که باورم نمی‌شود. چرا اصلاً کینه‌ای به دل نمی‌گیرد، پس من که اینقدر کینه‌ای هستم به کی رفته‌ام؟ چرا این روزها همه را می‌رنجانم از خودم، چرا همه این روزها او را می‌رنجانند؟! و او که گله نمی‌کند، بغض می‌کند، آب به دست‌اش می‌دهم، اشک می‌ریزد، قلبش درد می‌گیرد، اما اعتراض نمی‌کند. چرا او اینقدر خوب است. چرا لام تا کام حرف نمی‌زند، چرا گلایه نمی‌کند از پدرم، از من، از همه. چرا وقتی می‌بیند پدرم با مادرش خوب رفتار نمی‌کند، سکوت می‌کند. آخر مادرش هم کلمه‌ای اعتراض نمی‌کند، هیچ ِ هیچ، فقط سرش را می‌اندازد پایین، لابد به مادرش رفته، اما به مادرش هم نرفته، خیلی خوب‌تر از اوست. چرا اینقدر توی خودش می‌ریزد همه چیز را. این موقع‌ها چقدر دوست دارم فریاد بزنم که به این پیرزن و دختر بیچاره چه کار داری، پدر جان! هرچند الآن هم که احترام مادربزرگم را به ظاهر نگه می‌دارد، حاصل غرولندهای زیاد من است. چرا اینقدر رنج‌کشیده است مادرم؟!
برای مادربزرگم دعا کنید، حالش خوب نیست. از دوتا مادربزرگ و پدربزرگ همین یک مادربزرگ را دارم. این دفعه که برای چند روز خانه‌مان مانده بود، آمد نشست اینجا، همین‌جا. پشت صندلی، پشت سرم، ندیدم‌اش از صدای خس و خس نفس‌هایش فهمیدم که آمده. گفتم روی زمین سرد ننشین. بلند شدم، به قرص‌های روی میز نگاهی انداخت، گفت:«کمتر از این قرص‌ها بخور، به جاش هر وقت می‌ری حموم، غسل صبر بکن! ما که مشکلات‌مون بیشتر از شماها بود، این‌قدر افسرده و پژمرده نبودیم، والا» حالا حالش خوب نیست، مادرم می‌گوید کبود می‌شود، نمی‌تواند نفس بکشد، شقیقه‌هایش انگار از درد فرو می‌رود. می ترسم. برایش دعا کنید.
چرا وقتی دارم این چیزها را می‌نویسم مدام اشک می‌ریزم چرا احساس خفگی می‌کنم. نکند خودآزاری دارم؟ شاید... آن روز صبح زود، که مادرم mp3playerام را خواست، گفتم که حال این روزهای مرا که می‌دانی، تنها چیزی که آرام‌ام می‌کند و از ریختن اشک‌هایم در خیابان جلوگیری می‌کند همین است، می‌خواهی چه کنی؟! گفت توی اتوبوس، 4 ساعت، حوصله‌ام سر می‌رود. ندادم. رفت. عذاب وجدان گرفتم و فکر کردم چه خودخواه‌ام، اگر معلم‌ام به جای من بود با کمال میل تقدیم‌اش می‌کرد. و تا ظهر توی رختخوابم گریستم و گریستم تا مریم _ خواهرم _ اعصاب‌اش خرد شود، و بگوید تو خودآزاری داری. هر بار که بیرون می‌رود، صلوات نذر می‌کنم که سالم برگردد، می‌ترسم، نمی‌دانم چه مرضی گرفته‌ام. راستی چقدر صلوات نخوانده دارم.
چقدر دوست دارم زل بزنم در چشمانش که بگویم دوستت دارم، که غرق شوم در چشمانش، که آب مروارید چشمانش یادم بیاید و بگویم مادر پس کی می‌خواهی عمل کنی؟ که پشت گوش بیاندازد و حرف را عوض کند. چرا همه‌اش دوست دارد به همه کمک کند، چه شکلی مهربانانه با کسی که به او بدی کرده حرف می‌زند. و چرا من حتی قدر رفتارها و حرف‌های محبت‌آمیز دوستانم را نمی‌دانم، چرا این روزها همه را می‌رنجانم از خودم.
چرا وقتی دارم این چیزها را می‌نویسم مدام اشک می‌ریزم، چرا احساس خفگی می‌کنم. انگار چیزی کم است. چیزی که وقتی آسمان ابری می‌شود و نمی‌بارد نمی‌بارد، نبودش بیشتر احساس می‌شود. چقدر دوست دارم به معلم‌ام بگویم مرا ببرد همان امامزاده. اما هیچ نیرویی ندارم در برابر درهایی که بسته می‌شوند. نباید به زور حتا گرهی به خیر بگشایم چون تنان باید خود، مختاری کنند تا تن باشند. نباید دیگر مزاحم معلم‌ام شوم.
دلم برای مادرم تنگ شده، الآن رفتم بالای سرش، روبروی باد کولر خوابیده بود، یخ کرده بود، جمع شده بود. دلم برای معصومیت‌اش می‌سوزد، نه، برای خود ِخودش، نمی‌دانم حق دارم برای‌اش دلسوزی کنم یا نه؟ نشستم بالای سرش گریه کردم، برای خوبی‌هایی که دارد و من قدر نمی‌دانم، برای بدی‌های خودم. تند تند اشک‌هایم را پاک کردم که مبادا پدر یا خواهرم بیایند و سرزده اشک‌هایم را ببینند. پتویی کشیدم روی‌اش، تکان خورد، فرار کردم که نبیند من‌ام. چقدر بچه‌ام برای این دنیا.

 «عشقی که به عطر یاس ماند، پنهان چه کنم که آشکار است» بشنویدش در نغمه‌ی روز یک سبد آواز نو. صفا می‌دهد جان را.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 14 آبان 1387  01:21 ب.ظ

    امروز فرصتی حاصل شد بار دیگرکتاب پیامبر اثر «جبران خلیل جبران »را با ترجمه ی دکتر «حسین الهی قمشه ای » خواندم .این کتاب مجموعا 28 فصل است . فصول این کتاب ، غیر از فصل نخست و پایانی که به ترتیب «بازگشت کشتی » و «وداع » عنوان گرفته است ، هر یک پاسخی ست به سوالی که یکی از مردم اورفالیس به تناسب حرفه ی خویش طرح کرده است . اما محور سخن در همه ی فصل ها عشق است . عشق نزد جبران خلیل ( چنانکه نزد مولانا وجمله ی عارفان جهان) کلید همه ی قفل ها و گشاینده ی جمیع درهای بسته است .

  بند پایانی این فصل را آورده ام و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید : 

وقتی که عاشق می شوید مگویید : « خداوند در قلب من است » ، بلکه بگویید « من در قلب خدای جای دارم ».

وگمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند .

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد .

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید ،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند .

آرزو کنید که رنج بیشتر از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده ی  فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید ،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه بازآیید ،

وبه خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او .


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 14 آبان 1387  01:11 ب.ظ

پل سارتر: از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند

ناپلئون: من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

کانت: چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن

جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند       

میکل آنژچه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم

ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است

چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند

جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید

دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 14 آبان 1387  01:11 ب.ظ

 

انیشتین می گفت :       آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :
" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان   تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛
اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .


  او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود  و  در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند. یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود،   اصلاً به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعاً دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد  کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعاً متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم. نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد."

  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

  اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

 " حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می شود. کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 14 آبان 1387  01:06 ب.ظ


خدا مرسی بابت دست هایی که بهم دادی.....

واقعا مرسی....

که از صبح که بلند می شن تا شب که همراه باهام می خوابن یه ریز در حال کار کردنن....از رو تخته نوشتن و درس دادن....تا مطلب نوشتن های تند و تند و تند و هر روزه....از کار خونه گرفته .......تا این روزا حتی عکس گرفتن.....

اگه این دستا نبودن فکر کنم بیهوده بودم...خدایا یه وقت نگیری شون ازم.....

آخ که چقدر کار دارم..........آآآآآآآآآآآخ!

اصلا یادم رفت که سرمایی هم این وسط خورده بودم ها!!!!!


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 9 آبان 1387  11:41 ب.ظ

۱ـ عشقی است که رشد فردی را به دنبال دارد در مقابل تفکر وسواس گونه در رابطه.

۲ـ عشقی است که دو طرف یکدیگر را به ترقی تشویق می کنند در مقابل غرق در رفتار طرف مقابل و وحشت از تغییر و ترقی دیگری.

۳ـ عشقی است که در آن اعتماد کافی موجود باشد در برابر حسادت.تملک جویی.و ترس از رقابت.

۴ـ عشقی است که فردیت هر دو فرد از سوی هر دو مورد احترام است در مقابل تلاش در تغییر دیگری مطابق تصورات خیالی خود.

۵ـ عشقی است که رابطه با تمام جوانب واقعیت سرو کار دارد .در مقابل رابطه ای که بر اساس تو همات و اجتناب از موضوع نا خوشایند است.

۶ـ عشقی است که دو طرف از خودشان مراقبت می کنند و حالت هیجانی دو فرد وابسته به خلق وخوی طرف مقابل نیست در برابر انتظار از فرد مقابل برای برطرف کردن تمام مشکلات و نجات وی.

۷ـ عشقی است که توجه و نگرانی سالم و به اندازه نسبت به شریک زندگی توام با دادن آزادی درآن برقرار است در برابر غرق در احساسات و مشکلات فرد مقابل.

۸ـ عشقی است که دو طرف توانایی لذت بردن از تنهایی را دارا هستند در برابر عجز در تحمل تنهایی.

منبع:مجله ی موفقیت


  • آخرین ویرایش:-